تبلیغات
پایگاه تفریحی بســـت فـــان | اس ام اس جدید | فال امروز | عکس های روز | اخبار روز | داستان کوتاه|
    آخرین بروز رسانی :
    آخرین بازدید :
حمایت میکنیم
Ads
موضوعات
Category
دوستان
Ferends
آرشیو
Archive
آمار وبلاگ
Blog info
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدید کنندگان :
  • تعداد مطالب کل :
  • درباره ی وبلاگ
    About Blog

    علی

    میلاد
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    برنامه های کاربردی
    Support
    نظر سنجی
    Poll
    بست فان 98 به کارش ادامه بده یا نه؟



    تبلیغات متنی
    Support
    پیوند ها
    Links

    سه داستان کوتاه و جالب اسفند ماه - جمعه 6 اسفند 1389

    تعداد بازدید : طبقه بندی: داستان های جالب و پند آموز،

    سه داستان کوتاه و جالب اسفند ماه 

    1.نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد

    روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

    جواب داد:

    اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱

    اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

    اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰

    اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰

    ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر

    هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !

    ۲٫وعده پادشاه

    پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

    هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

    از او پرسید: آیا سردت نیست؟

    نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

    پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم

    یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

    نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

    اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

    صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

    در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

    اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

    اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .

    ۳٫پیرمرد و دخترش

    دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست

    با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده

    و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند.

    ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی!

    مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

    دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم … اما … چیزی که هست،

    دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند

    … ولی دختر من، این همه بدبختی را … !


    نویسنده : علی    نظرات |