تبلیغات
پایگاه تفریحی بســـت فـــان | اس ام اس جدید | فال امروز | عکس های روز | اخبار روز | داستان کوتاه|
    آخرین بروز رسانی :
    آخرین بازدید :
حمایت میکنیم
Ads
موضوعات
Category
دوستان
Ferends
آرشیو
Archive
آمار وبلاگ
Blog info
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدید کنندگان :
  • تعداد مطالب کل :
  • درباره ی وبلاگ
    About Blog

    علی

    میلاد
    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    برنامه های کاربردی
    Support
    نظر سنجی
    Poll
    بست فان 98 به کارش ادامه بده یا نه؟



    تبلیغات متنی
    Support
    پیوند ها
    Links

    داستان و تست هوش “پیرمرد بدهکار و دخترش” - سه شنبه 3 اسفند 1389

    تعداد بازدید : طبقه بندی: داستان های جالب و پند آموز،

    داستان و تست هوش “پیرمرد بدهکار و دخترش”

    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید

    پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :  اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

    در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

    دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

    او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

    و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

    چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

    اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

    ۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

    ۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

    ۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

    تا پدرش به زندان نیفتد.

    لحظه ای به این شرایط فکر کنید.

    هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است

    که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

    معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

    به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

    و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

    ۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

    ۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

    ۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد


    نویسنده : علی    نظرات |